محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

30

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

چوبها آنكه بايد خرد و بزرگ ببرند و گرد كنند . پس همچنين كردند و چوبهاى فزونى نيز بر گرفتند و درودگران استاد و حاذق به كشتى اندر نشاندند ، و وكيل خويش با ايشان بفرستاد تا آن خواسته ها هزينه كند . و بفرمود كه به شام بريد و آنجا يكى كليسيا كنيد . به شام چوب بسيار نبود . شاه حبشه خواست كه آن به كار خويش كند . و چون كشتى به نزديك جده رسيد بشكست و آن چوبها بر آب آمد . و مردمان هر يك بر يكى چوب نشستند و باد ايشان را همى آورد تا به جده بر لب دريا . و به جده بر آمدند و آن چوبها گرد كردند و به لب دريا برآوردند و بنهادند . پس آن مردمان و وكيل سگالش كردند كه چه بايد كردن ما را . پس گروهى گفتند ايدر چوبهاى بسيار است يكى كشتى ديگر بكنيم و آن چوبهاى ديگر به شام بريم . گروهى گفتند اين بر شاه نه فرخ بود ، و ليكن يكى كشتى به مزد گيريم و با وى برويم . وكيل گفت : من از اين هيچ نيارم كردن تا از شاه دستورى نخواهم . ما به دو نامه كنيم و ايدر بباشيم تا او خود [ 165 a ] چه فرمايد . پس مردمان مكّه چون آن بشنيدند ، گروهى از پيران برخاستند و با بو طالب به جدّه شدند و آن چوبها از وكيلان بخواستند به بهاى گران ، و گفتند اين چوبها را به ما فروشيد و اين درودگران را به ما مزد دهيد بدانچه خواهيد تا ما خانهء كعبه آبادان كنيم ، آن خانه كه ابراهيم خليل كرده است . وكيل گفت تا از شاه دستورى خواهم . و مردى را به نزد نجاشى فرستاد و نامه كرد و آگاهى خويش بگفت از كشتى شكستن و چوبها ، و قصّه جمله باز گفت و اجازت خواست تا چگونه كنند . باز آيند و شوند ، يا كشتى به مزد گيريم ، يا هم از اين چوبها كشتى سازيم . و به آخر نامه اندر از خواستن آن چوبها و احوال مكّيان به جدّه به طلب چوبها آگاه كرد و گفت : اين چوبها از بهر خانهء كعبه مىخواهند تا آن خانه را آبادان كنند . نجاشى نامه را جواب كرد كه من آن چوبها را به خانهء كعبه بخشيدم . آن همه را به مكّه بريد و درودگران را با خويشتن ببريد و آن خانه را آبادان كنيد ، و آن خواسته كه با تست همه را بر آنجا صرف كن . وكيل همچنان كرد و چوبهاى بسيار افزون آمد و به مكّه اندر بماند و بناى خانه سپرى شد و وكيل باز گشت . و امروز